عهد من با خدا

گاهی اوقات شرایطی پیش می آید که فکر می کنی هزار سال از چیزی که در اطرافت اتفاق می افتد عقبی. روزهای اول دوره ی راهنمایی برای من با چنین احساسی همراه بود. برایم عجیب بود که هم کلاسی های من در مورد چیزهایی حرف می زدند که من هیچ چیزی در موردشان نمی فهمیدم. وقتی هم که می گفتم من معنی حرفتان را نمی دانم یکدفعه با هم می زدند زیر خنده.

من آدم کتاب خوانی بودم، اطلاعات عمومی زیادی هم داشتم. از وقتی که بعد از امتحانات سال دوم دبستان در تابستان، به جای کلاس دوم سر کلاس سوم دبستان نشسته بودم، تجربه ی هم کلاس بودن با بچه های بزرگ تر از خودم را پیدا کرده بودم. یاد گرفته بودم فاصله ام با بچه های بزرگ تر را با کتاب خواندن پر کنم. تا وقتی در دبستان بودم فاصله ای با بچه های هم کلاسی حس نمی کردم. در امتحانات کلاسی همیشه یکی از رتبه های اول تا سوم را داشتم و در مسابقات درسی، هنری، و قرآنی در سطح مدرسه و شهر همیشه یک رقیب جدی بودم. سال چهارم دبستان که رقابت سختی با کلاس چهار (ب) داشتیم و برای همه ی بچه ها مهم بود که نفر اول مسابقات علمی مدرسه از چه کلاسی باشد، بعد از اینکه اعلام شد نفر اول مسابقات مدرسه شده ام، بچه های کلاس آنقدر شادی می کردند که انگار خودشان رتبه اول شده اند. در ورزش و حتی مسایل جمعی هم کم نمی آوردم. تیم خودم را تشکیل داده بودم و با کسانی که می خواستند قلدر بازی در بیاورند همیشه به صورت یک تیم مقابله می کردیم. در نهایت هم یک روز با تیم حریف توافق کردیم که دست از دعوا برداریم و اعلام صلح کردیم.

این ها را خیلی خلاصه از دوران دبستان گفتم تا نشان بدهم در دوران دبستان حس تفاوتی با بچه های هم کلاسی که یک سال از آنها کوچکتر بودم، نداشتم. اما ورود به راهنمایی برای من مثل یک شوک بود. رفتار بچه ها را نمی توانستم درک کنم. فحش هایی می دادند که من معنی آنها را نمی فهمیدم. با هم که حرف می زدند انگار به یک زبان دیگری بود. بعضی ها در دبستان هم با من هم کلاسی بودند ولی آنها به نظر مشکلی نداشتند و یکی از اعضای همان کلاسی بودند که من نمی توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم.

بعد از مدتی راه حلی به نظرم رسید. از یکی از بچه ها که رابطه ی بهتری با من داشت خواستم که حرف های بچه ها را برای من ترجمه کند. تا دو ماه این کار ترجمه را برای من انجام می داد تا به مرور توانستم حرف های بچه ها را بفهمم.

اما فهمیدن حرف های بچه ها برایم خوشایند نبود. به نظرم یک جای کار اشکال داشت. بچه ها حرف هایی به هم می زدند که از لحاظ اخلاقی درست نبود. با چیزهایی که من خوانده بودم و با رفتاری که در خانواده ام دیده بودم جور در نمی آمد. بچه های هم کلاسی که یک سال از من بزرگ تر بودند، دوران بلوغ را خیلی نصفه و نیمه شروع کرده بودند. تنها چیزی هم که یاد گرفته بودند این بود که به هم حرف های رکیک بزنند و در خیابان مزاحم دخترهای مدارس اطراف شوند.

بعد از مدتی احساس کردم بر سر یک دو راهی قرار دارم. یا باید تلاش برای اینکه عضوی از کلاس باشم را خاتمه می دادم و یا باید نکات اخلاقی که یاد گرفته بودم را زیر پا می گذاشتم. یک بار در بازگشت از مدرسه در یک مینی بوس بودیم که چند نفر از بچه ها دو دختر خانم که در صندلی جلویی بودند را متلک باران کردند. هرچه فکر کردم نتوانستم دلیلی برای اذیت کردن آن دخترها پیدا کنم و با هم کلاسی هایم داد و بیداد راه انداختم و دعوا کردم که تا وقتی با من همراه هستند حق ندارند مزاحم کسی بشوند.

آن روز که به خانه رفتم حال خوشی نداشتم. معلوم بود که بچه ها دست از رفتارشان بر نمی داشتند، اما من باید چه کار می کردم. به آن دخترها در مینی بوس فکر کردم و بعد ناگهان فکری به سراغم آمد که من را به شدت ترساند.

با خودم فکر کردم که من روزی در آینده ازدواج خواهم کرد. بعد فکر کردم که کسی که قرار است با او ازدواج کنم را نمی شناسم. و بعد با خودم فکر کردم که همسر من یکی از همین دخترهایی خواهد بود که روزی در همین شهر یا جای دیگری در همین کشور به همین مدارس خواهد رفت و بعد در خیابان ها پسرهایی پیدا خواهند شد که او را اذیت کنند.

این فکر مثل خوره به جانم افتاده بود. حسابی غیرتی شده بودم و از وضع همسر آینده ام نگران شده بودم. به دنبال راهی می گشتم که او را از دست مزاحمت ها نجات دهم. چندین روز با این فکر درگیر بودم تا یک روز سر کلاس علوم فکری به ذهنم رسید.

آقای معلم از قانونی صحبت کرد که در این دنیا وجود دارد. گفت به هر جسمی هر نیرویی که وارد کنی، آن جسم هم معادل همان نیرو را در جهت مخالف و با اندازه مساوی با نیرویی که تو وارد کرده ای به تو وارد می کند. بعد هم مثال زد که این مثل همان قانون است که می گوید از هر دستی که بدهی با همان دست پس می گیری.

مسیر حل مساله ام را یافته بودم. در یک قدمی جواب بودم اما هنوز نمی توانستم راهکار درستی پیدا کنم. مدام در فکر بودم تا اینکه در راه بازگشت از مدرسه در مینی بوس فکری به ذهنم رسید. با خودم فکر کردم که درست است که من نمی دانم همسر آینده ام کیست، اما خدا می داند. بعد فکر کردم، که خدا می تواند جلوی اذیت و آزار آن دختری را که روزی همسرم خواهد شد را بگیرد. فقط کافی بود دلیلی برای این کار وجود داشته باشد. و من آن دلیل را پیدا کردم.

گفتم خدایا می خواهم با تو عهدی ببندم. شنیده ام که تو وقتی با کسی عهدی می بندی به عهدت وفا می کنی. من امروز با تو عهد می بندم که این دخترانی که در این خیابان ها رفت و آمد می کنند، از دست و زبان من در امان باشند. من نه خودم مزاحم انها می شوم و نه می گذارم که دوستانم مزاحمتی برای آنها ایجاد کنند. تو هم خدایا عهدت با من این باشد که دختری که همسر من خواهد بود را از مزاحمت دیگران در امان نگاه داری.

عهدی که آن روز با خدا بستم آرامشی به من داد که تا سال ها همراه من ماند. تا سالیان درازی این عهد را حفظ کردم و به آن عمل کردم. به خدا هم اعتماد داشتم و می دانستم که مراقب همسر من هست. سال ها بعد که با همسرم ملاقات کردم و با هم ازدواج کردیم، متوجه شدم که در تمام این سال ها، خدا هم عهدی که من با او بسته بودم را پذیرفته بوده و مراقب همسرم بوده است.

 

/ 7 نظر / 58 بازدید
مهتاب

واییی خیلی قشنگ بود!!خوش به حال خودتونو و خانومتون که هردو پاک موندید!!

مهتاب

متنوتون یه آرامش خیلی خاصی بهم داد.چیزی که الان بهش نیاز داشتم.ولی من هیچوقت سر قولم با خدا نمی تونم بمونم.دلم واسه اون پاکی یک سال پیشم تنگ.شده!!!واسه منم دعا کن لطفا!!!

فروشگاه کلکسیون

با اجازه ی نویسنده ی محترم وبلاگ: تزئينات خوشگل و تخصصی جشن نی نی ها و بزرگتر ها لوازم دكوری منزل انواع CD و DVD های آموزشی يادبود های نامزدی-عروسی و تولد بيسکوئيت و کيک و کاپ کيک های فانتزی انواع کارت دعوت و کارت پستال و کارت تشکرهای فانتزی عروسک های خارجی لوازم دکوری جهيزيه عروس و لوازم عقد ( جاحلقه ای، ست های زيبای عقد ... ) http://www.colecsion.com/

تلالو اندیشه

سلام استاد. با اجازه لینک شدید.

مداد کوچولو

سلام چرا دیگه نمینویسی؟؟؟

تلالو اندیشه

آهنگ های خدا همیشه زبیا هستند. گوش کن… صدای طبیعت… صدای رودخانه… صدای یک پرنده… چه دلنواز نواخته شده اند!!! تار دلت نزد خداست… می خواهم از خدا که بزند بهترین پود ها را بر تار وجودتان و بسازد ترانه ای زیبا از سرنوشتتان …