۶۱- انتظار

علی کوچک چه بی ریا با تو سخن می گوید...
و دانه دانه مروارید بی بدیل چه خالصانه به تو تقدیم می دارد...
 مادر چقدر سخت، و چه آرام می سوزد...
و احساس چه مشتاقانه بال می گشاید...

 امشب به کدام کرانه آشیان داری...
کاش می دانستم اینک که را میهمانی...
و کاش در آشیان کوچک ما لقمه ای چنان پاک بود که با آن تو را پذیرایی کنم...

 چقدر سال است که رزقی چنان خواسته ام...
و چه سخت است گشودن سفره ای چنان پاک که بتواند پذیرای تو باشد...
مرنج اگر دعوتت را بر این سفره نیارستم...
چقدر سخت است ملاقات با تو...

علی کوچک چقدر دلش برای تو تنگ است...
خوشا به حالش که نگران دیدار تو نیست...
پاک و بی آلایش، آرام با تو راز می گوید...
و من همچنان در اندیشه، مشتاق و نگران...
شاید سحرگاه فردا، خورشید به همراهی تو طلوع کند...

/ 3 نظر / 14 بازدید
اميرعلي

شايد اين جمعه بيايد! ...شايد! .... يا علي مدد!