65- قصه‌ی شب

حدود دو سال است که برای بچه‌ها به صورت سریالی قصه‌ی شب می‌گویم.

اوایل فقط برای خودم و علی جالب بود و مهدی که کوچک‌تر بود کمتر توجه نشان می‌داد. فضای قصه در ابتدا، یک جنگل دورافتاده بود. "سال‌ها پیش، در سرزمین‌های دور، جنگلی بود که در آن شیر بزرگی سلطان جنگل بود". سلطان جنگل دو پسر داشت که خیلی باهوش و بازیگوش بودند و تصمیم گرفت برای تربیت این دو پسر چند معلم انتخاب کند.

حدس بزنید معلم‌ها چه کسانی بودند:

هدهد دانا، خرگوش باهوش، و عمولاک‌پشت.

هر روز یکی از این معلم‌ها به قصر سلطان می‌آمد تا به فرزندان سلطان درس بدهد. و البته درس‌های هر روز این معلم‌ها را من باید هرشب برای بچه‌ها تعریف می‌کردم. بچه‌ها نوبت‌ها را به خوبی به ذهن می‌سپردند و هر شب می‌دانستند نوبت کدام معلم است که باید درس بدهد. من هم باید متناسب با شخصیت هر معلم داستانی از درس‌های آن معلم برای بچه‌ها تعریف می‌کردم و هر چیزی که می‌خواستم بچه‌ها یاد بگیرند در قالب این درس‌ها به بچه‌ها یاد می‌دادم. و البته بعضی شب‌ها هم قصه‌هایی در حواشی اتفاقاتی که در جنگل برای حیوانات می‌افتاد تعریف می‌کردم. حتی یک روز برای عمو لاک‌پشت حادثه‌‌ای اتفاق افتاد که پایش ضربه دید و تا چند روز نمی توانست به بچه‌ها درس بدهد که این تا مدت‌ها به یاد مهدی مانده بود و تکرار می‌کرد که "عمو لاک پشت افتاد، پاش به سنگ خورد، زخمی شد".

یا زمانی که عمولاک‌پشت تقاضا کرد بچه‌های خودش هم سر کلاس حاضر شوند، مقاومتی که سلطان جنگل برای حضور بچه‌های حیوانات دیگر در کلاس درس داشت و صحبت‌هایی که انجام شد و مسیر پیشرفت داستان برای خودم خیلی جالب بود.

بعد از مدتی فضای داستان جالب‌تر شد. معلوم شد در همسایگی جنگل روستای دور افتاده ایست که درآن پیرزن پیری با نوه‌اش زندگی می‌کند. "یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یک پیرزن نشسته بود، پیرزن با نوه اش در روستایی در نزدیکی جنگل زندگی می‌کرد، نوه ی پیرزن یک گاو زیبا داشت ...".

بعد‌ها زمانی که قصه‌ی حضرت موسی را برای بچه‌ها تعریف می‌کردم قصه فضای عجیبی پیدا کرد. در حالی که هدهد دانا برای بچه‌ها داستان زندگی حضرت موسی را تعریف می کرد، افراد این سرزمین وارد قصه شدند و در داخل همان قصه ایفای نقش کردند. گاو نوه‌ی پیرزن شد همان گاوی که به بهای گزافی به بنی اسراییل فروخته شد و ثروت زیادی نصیب نوه‌ی پیرزن شد.

شب‌هایی که با علی پول‌های نوه‌ی پیرزن را خرج می کردیم خیلی شب‌های به یادماندنی‌ای بود. نوه‌ی پیرزن شده بود شخصیت رویاهای علی. با پول‌های نوه‌ی پیرزن و با کمک علی و اهالی روستا،یک مدرسه، یک درمانگاه، و یک حمام ساختیم. و فکرش را بکنید زمانی که نوه‌ی پیرزن باید به دنبال معلم برای مدرسه‌اش می‌گشت و به دنبال پزشک برای درمانگاه. شب جالبی بود وقتی که نوه‌ی پیرزن در جستجوی معلم راه جنگل را پیش گرفت تا به شهر دوردست آن سوی جنگل برود. و البته برخورد او با حیوانات جنگل و به اسارت برده شدن به دربار سلطان جنگل. وقتی بچه ها فهمیدند بین سلطان جنگل و نوه‌ی پیرزن چه صحبت‌هایی شده و قرار است معلمین حیوانات برای مردم روستا درس بدهند و مدرسه ای که در روستا ساخته شده به طور مشترک برای انسان‌ها و حیوانات استفاده شود حال جالبی داشتند. فکرش را بکنید، پزشکان جنگل – همان آقا و خانم بزی – هر روز به روستا می رفتند و طبابت می‌کردند، به این شرط که درمانگاه هم به طور مشترک بین انسان‌ها و حیوانات استفاده شود.

روز اولی که حیوانات به روستا رفتند فضای جالبی بود. ارتباط حیوانات و انسان ها، و نشستن بچه‍‌های اهالی روستا و حیوانات جنگل پشت میزهای مدرسه. فکرش را بکنید، روز اول به فکرشان نرسیده بود عمولاک‌پشت چگونه باید این همه راه را از جنگل تا روستا راه برود و وقتی رسید که مدرسه تعطیل شده بود. مشکل عمولاک پشت هم با کمک علی حل شد. یک آبراه از برکه ای که در نزدیکی منزل عمو لاک پشت بود، تا مدرسه ساختند تا عمو لاک پشت بتواند در آن به راحتی شنا کند و خود را به مدرسه برساند.

شب‌ها که برای بچه‌ها قصه می‌گویم حال جالبی دارم. و قتی شروع می‌کنم، خودم هم نمی‌دانم که چه اتفاقاتی روی خواهد داد. خودم هم با بچه‌ها وارد فضای قصه می‌شوم و فضای قصه را تماشا می‌کنم. اتفاقاتی که در قصه می‌افتد برای خودم هم جالب است. درس‌های معلم‌ها هم خیلی برایم جالب است. گاهی چیزهایی از شخصیت‌های قصه یاد می‌گیرم، که قبل از آن بلد نبوده‌ام! این قسمتش خیلی برای خودم جالب است و گاهی شدیدا هیجان آور.

اتفاقات داستان هم مسیر یکنواختی ندارد. مثلا چند وقت پیش که سلطان آن سرزمین برای شکار و گشت و گزار به آن حوالی آمده بود، یا وقتی که نوه‌ی پیرزن که حالا کدخدای روستا شده بود در جستجوی پیرمرد دانایی که هدهد معرفی کرده بود به سفر رفت تا او را به سرزمین خودشان دعوت کند، و زمانی که بچه‌ها انتظار داشتند کدخدا ازدواج کند و من باید برایش مراسم خواستگاری و عروسی راه می‌انداختم، اتفاقات جالبی افتاد که برای همه جالب بود. این چند ماه اخیر مهدی هم توجه خوبی به قصه‌ها می‌کند. دایما قصه را قطع می کند و از خودش ادامه‌ای برای قصه می‌گوید. وقتی فاطمه به دنیا آمد و بچه‌ها خواهردار شدند تا مدت‌ها اصرار شدید داشتند که باید سلطان جنگل صاحب یک فرزند دختر شود. این دختر سلطان جنگل ولی وقتی به دنیا آمد عجیب شیرکوچولوی بازیگوشی بود. نمی‌دانید چه بلاهایی به سر این دو برادر آورد. زمانی که در کیف برادر بزرگش قایم شد تا به مدرسه برود، و وقتی که اتفاقاتی که در مدرسه برای او افتاد تعریف می‌کردم، بچه ها داشتند از خنده روده بر می شدند. آن شب چقدر خندیدیم به شیطنت‌های این شیرکوچولو.

چند شب پیش وقتی بچه‌ها از مدرسه برمی‌گشتند در راه به یک پروانه‌ی زیبا برخوردند. بعد از ظهر با اجازه از پدرشان به همراه پروانه به کوهپایه رفتند که محل زندگی پروانه بود. فضای آنچا آنقدر زیبا بود و با گشت و گذار در میان گلزارها و نگاه کردن به زیبایی‌های طبیعت، آنقدر به بچه‌ها خوش گذشت که علی از فرط شادی نمی‌توانست خودش را کنترل کند و من تا چند روز از به یاد آوردن آن فضا به شدت شاد می‌شدم.

قصه‌های شب در خانه‌ی کوچک ما همچنان ادامه دارد و ما همچنان با حیوانات جنگل و اهالی روستا زندگی شاد و دور از هیاهوی شهری را تجربه می کنیم ....

قصه گفتن برای بچه‌ها چقدر شادی آور و هیجان انگیز است ....

/ 4 نظر / 12 بازدید
راه میانبر

خیلی جالب بود. واقعا هرشب قصه گفتن کار مشکلیه. واقعا! خدا برات حفظشون کنه و تو رو برای اونها.

م.ج

سلام چرا از عکس برای وبلاگتون استفاده نمی کنید؟

امیرعلی

سلام! عرض شود که با بزرگ شدن بچه ها، بد نیست که مفاهیم جدی تری هم وارد این داستانها کنید! مثلا چه اشکال دارد نوه پیرزن بخواهد کاندیداری رییس جمهوری شود؟!!! شما که قبلا نوه پیرزن را به کار عمرانی هم واداشته اید! اصلا شما از کودکی به فرزندانتان فهمانده اید که کار خوب یعنی ساخت درمانگاه و حمام و ....! همین است که مهندسهای عمران اینقدر خوب رای می آورند دیگر! .... (دور از شوخی، کار قشنگی می کنید. خدا برای اسلام حفظشان کند. از میثم -علیه ما علیه- جویای احوالتان همیشه هستم.) یا علی مدد!