68- یک حرف
همای گو مفکن سایه شرف هرگز، در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد.
67- چشم انتظار
دوریت جانان من آتش به جان خسته ی من می زند،
در غیابت آه و اندوه و غم و افسوس هر شب از دلم سر می زند،
در فراغت، روح من، جانان من، من صبرکردم تا توانستم ولی،
طاقتم دیگر ز کف رفته است، کاسه ی صبرم دگر لبریز لبریز است،
دیده روشن کن بیا این خانه بی تو سرد و دلگیر است، تاریک است،
نور چشمانم، بدون تو برایم روز و شب هر دو به یک اندازه تاریک است،
چشم امیدم به این در ماند آخر، کی تو می آیی ز در،
کشته ات از دست خواهد شد بیا ای روح جان افزا به بر،
جان شیرینم به بالینم بیا تا لحظه ای، غم ز دل بیرون کنم،
جای آن لبخند شیرینی ز لبهایت به دل مهمان کنم.
66- آیا زمان آن فرا نرسیده است ...
الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله و ما نزل من الحق...
آیا زمان آن فرا نرسیده است، که کسانی که ایمان آورده اند قلب هایشان در برابر یاد خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد...
ولا یکونوا کالذین اوتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الامد فقست قلوبهم و کثیر منهم فاسقون
و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانی داده شد، سپس زمانی طولانی برآنها گذشت و قلبهایشان قساوت پیدا کرد و بسیاری از آنها گناهکارند.
قرآن کریم، سورهی حدید، آیهی 16
-----------------------------------------------------------------
پی نوشت:
این سوال همیشه هست که چرا ما برای خداوند حرمت قایل نیستیم و کمترین ارزش و احترامی که برای اطرافیانمان قایل هستیم را برای خداوند قایل نمی شویم. اگر دوست بودن با خداوند را مانند دوستی بایک بزرگتر و در عین حفظ احترام بدانیم شاید کمتر حرمت او را نزد خودمان بشکنیم. آنوقت شاید وقت نماز که می خواهیم با او صحبت کنیم لباس مناسب بپوشیم و با ظاهری آراسته به سخن با خداوند بپردازیم و به وقت صحبت با او کمتر هواسمان به جاهای دیگر باشد. همانطور که هنگام صحبت با یک بزرگتر هواسمان را جمع می کنیم. یا ممکن است کمتر در حضور او به خودمان جرات دهیم کارهایی را که برما حرام کرده انجام دهیم و شاید روزی برسد که ترس از خشم خداوند برایمان معنا پیدا کند. شاید همین امروز زمان آن فرا رسیده باشد...
65- قصهی شب
حدود دو سال است که برای بچهها به صورت سریالی قصهی شب میگویم.
اوایل فقط برای خودم و علی جالب بود و مهدی که کوچکتر بود کمتر توجه نشان میداد. فضای قصه در ابتدا، یک جنگل دورافتاده بود. "سالها پیش، در سرزمینهای دور، جنگلی بود که در آن شیر بزرگی سلطان جنگل بود". سلطان جنگل دو پسر داشت که خیلی باهوش و بازیگوش بودند و تصمیم گرفت برای تربیت این دو پسر چند معلم انتخاب کند.
حدس بزنید معلمها چه کسانی بودند:
هدهد دانا، خرگوش باهوش، و عمولاکپشت.
هر روز یکی از این معلمها به قصر سلطان میآمد تا به فرزندان سلطان درس بدهد. و البته درسهای هر روز این معلمها را من باید هرشب برای بچهها تعریف میکردم. بچهها نوبتها را به خوبی به ذهن میسپردند و هر شب میدانستند نوبت کدام معلم است که باید درس بدهد. من هم باید متناسب با شخصیت هر معلم داستانی از درسهای آن معلم برای بچهها تعریف میکردم و هر چیزی که میخواستم بچهها یاد بگیرند در قالب این درسها به بچهها یاد میدادم. و البته بعضی شبها هم قصههایی در حواشی اتفاقاتی که در جنگل برای حیوانات میافتاد تعریف میکردم. حتی یک روز برای عمو لاکپشت حادثهای اتفاق افتاد که پایش ضربه دید و تا چند روز نمی توانست به بچهها درس بدهد که این تا مدتها به یاد مهدی مانده بود و تکرار میکرد که "عمو لاک پشت افتاد، پاش به سنگ خورد، زخمی شد".
یا زمانی که عمولاکپشت تقاضا کرد بچههای خودش هم سر کلاس حاضر شوند، مقاومتی که سلطان جنگل برای حضور بچههای حیوانات دیگر در کلاس درس داشت و صحبتهایی که انجام شد و مسیر پیشرفت داستان برای خودم خیلی جالب بود.
بعد از مدتی فضای داستان جالبتر شد. معلوم شد در همسایگی جنگل روستای دور افتاده ایست که درآن پیرزن پیری با نوهاش زندگی میکند. "یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یک پیرزن نشسته بود، پیرزن با نوه اش در روستایی در نزدیکی جنگل زندگی میکرد، نوه ی پیرزن یک گاو زیبا داشت ...".
بعدها زمانی که قصهی حضرت موسی را برای بچهها تعریف میکردم قصه فضای عجیبی پیدا کرد. در حالی که هدهد دانا برای بچهها داستان زندگی حضرت موسی را تعریف می کرد، افراد این سرزمین وارد قصه شدند و در داخل همان قصه ایفای نقش کردند. گاو نوهی پیرزن شد همان گاوی که به بهای گزافی به بنی اسراییل فروخته شد و ثروت زیادی نصیب نوهی پیرزن شد.
شبهایی که با علی پولهای نوهی پیرزن را خرج می کردیم خیلی شبهای به یادماندنیای بود. نوهی پیرزن شده بود شخصیت رویاهای علی. با پولهای نوهی پیرزن و با کمک علی و اهالی روستا،یک مدرسه، یک درمانگاه، و یک حمام ساختیم. و فکرش را بکنید زمانی که نوهی پیرزن باید به دنبال معلم برای مدرسهاش میگشت و به دنبال پزشک برای درمانگاه. شب جالبی بود وقتی که نوهی پیرزن در جستجوی معلم راه جنگل را پیش گرفت تا به شهر دوردست آن سوی جنگل برود. و البته برخورد او با حیوانات جنگل و به اسارت برده شدن به دربار سلطان جنگل. وقتی بچه ها فهمیدند بین سلطان جنگل و نوهی پیرزن چه صحبتهایی شده و قرار است معلمین حیوانات برای مردم روستا درس بدهند و مدرسه ای که در روستا ساخته شده به طور مشترک برای انسانها و حیوانات استفاده شود حال جالبی داشتند. فکرش را بکنید، پزشکان جنگل – همان آقا و خانم بزی – هر روز به روستا می رفتند و طبابت میکردند، به این شرط که درمانگاه هم به طور مشترک بین انسانها و حیوانات استفاده شود.
روز اولی که حیوانات به روستا رفتند فضای جالبی بود. ارتباط حیوانات و انسان ها، و نشستن بچههای اهالی روستا و حیوانات جنگل پشت میزهای مدرسه. فکرش را بکنید، روز اول به فکرشان نرسیده بود عمولاکپشت چگونه باید این همه راه را از جنگل تا روستا راه برود و وقتی رسید که مدرسه تعطیل شده بود. مشکل عمولاک پشت هم با کمک علی حل شد. یک آبراه از برکه ای که در نزدیکی منزل عمو لاک پشت بود، تا مدرسه ساختند تا عمو لاک پشت بتواند در آن به راحتی شنا کند و خود را به مدرسه برساند.
شبها که برای بچهها قصه میگویم حال جالبی دارم. و قتی شروع میکنم، خودم هم نمیدانم که چه اتفاقاتی روی خواهد داد. خودم هم با بچهها وارد فضای قصه میشوم و فضای قصه را تماشا میکنم. اتفاقاتی که در قصه میافتد برای خودم هم جالب است. درسهای معلمها هم خیلی برایم جالب است. گاهی چیزهایی از شخصیتهای قصه یاد میگیرم، که قبل از آن بلد نبودهام! این قسمتش خیلی برای خودم جالب است و گاهی شدیدا هیجان آور.
اتفاقات داستان هم مسیر یکنواختی ندارد. مثلا چند وقت پیش که سلطان آن سرزمین برای شکار و گشت و گزار به آن حوالی آمده بود، یا وقتی که نوهی پیرزن که حالا کدخدای روستا شده بود در جستجوی پیرمرد دانایی که هدهد معرفی کرده بود به سفر رفت تا او را به سرزمین خودشان دعوت کند، و زمانی که بچهها انتظار داشتند کدخدا ازدواج کند و من باید برایش مراسم خواستگاری و عروسی راه میانداختم، اتفاقات جالبی افتاد که برای همه جالب بود. این چند ماه اخیر مهدی هم توجه خوبی به قصهها میکند. دایما قصه را قطع می کند و از خودش ادامهای برای قصه میگوید. وقتی فاطمه به دنیا آمد و بچهها خواهردار شدند تا مدتها اصرار شدید داشتند که باید سلطان جنگل صاحب یک فرزند دختر شود. این دختر سلطان جنگل ولی وقتی به دنیا آمد عجیب شیرکوچولوی بازیگوشی بود. نمیدانید چه بلاهایی به سر این دو برادر آورد. زمانی که در کیف برادر بزرگش قایم شد تا به مدرسه برود، و وقتی که اتفاقاتی که در مدرسه برای او افتاد تعریف میکردم، بچه ها داشتند از خنده روده بر می شدند. آن شب چقدر خندیدیم به شیطنتهای این شیرکوچولو.
چند شب پیش وقتی بچهها از مدرسه برمیگشتند در راه به یک پروانهی زیبا برخوردند. بعد از ظهر با اجازه از پدرشان به همراه پروانه به کوهپایه رفتند که محل زندگی پروانه بود. فضای آنچا آنقدر زیبا بود و با گشت و گذار در میان گلزارها و نگاه کردن به زیباییهای طبیعت، آنقدر به بچهها خوش گذشت که علی از فرط شادی نمیتوانست خودش را کنترل کند و من تا چند روز از به یاد آوردن آن فضا به شدت شاد میشدم.
قصههای شب در خانهی کوچک ما همچنان ادامه دارد و ما همچنان با حیوانات جنگل و اهالی روستا زندگی شاد و دور از هیاهوی شهری را تجربه می کنیم ....
قصه گفتن برای بچهها چقدر شادی آور و هیجان انگیز است ....
64- اجاره نشینی...
بالاخره بعد از یک سال خوابگاه نشینی وقت ما هم سرآمد و شروع کردیم به گشتن به دنبال خانه...
اوایل امیدوار بودیم که بتوانیم اطراف دانشگاه یا اکباتان خانه اجاره کنیم. بعد فهمیدیم که ای بابا زهی خیال باطل... از این خبرها نیست. اجاره ی یک خانه ی 70 متری حوالی دانشگاه شریف حدود 750 هزار تومان در ماه است. حوالی اکباتان هم حدود 600 هزار تومان.
بعد به سرمان زد که برویم یک کم عقب تر و مثلا حوالی تهرانسر، یا شهرک المپیک، یا شهرک راه آهن... نه پدر جان با این پول ها نمی تونی اینجاها خونه پیدا کنی... آقا من شرمندم ولی تقصیر ما نیست به خدا امسال همه تو این رنج برای اجاره به ما سپردن...
بعد میگی خوب حالا فرضا اینجا نشد میریم شهرک اندیشه... ای بابا این شهرک اندیشه چرا! اجاره ی یک ملک 50 متری 240 هزار تومان! همه هم اینجا رهن کامل میخوان کلا تو کار اجاره نیستند... چند نفرید؟ چی! 5 نفر! نه بابا به زن و شوهر میخواد بده ... حالا می خوای ما تو قولنامه بنویسیم 3 نفر بعد هم خودت یک کاری بکن دیگه، صاحبخانه تو تهران زندگی میکنه از کجا میخواد بفهمه...
خواهر گرامی پیغام می دهند که آبجی جان یک سری به یافت آباد هم بزن اونجاها وضع بهتره...
آره حوالی 450 هزار تومان باید بتونی پیدا کنی این اطراف، ما اجاره نداریم ولی بگردی پیدا میکنی... چی! نه بابا از این خبرها نیست، دنبالش نگرد، اون قیمت ها مال پارسال بود، الان کمتر از 650 هزار تومان نمی تونی پیدا کنی... اگه بخوای یک 50 متری دارم 450 هزارتومان...
از رو نمیری... همچنان می گردی...مثل همه جا تمام بنگاه ها رو دونه به دونه...تهرانسر رو با علی میگشتیم، خیلی پیاده رفته بودیم و خیلی جاها رو گشته بودیم، به علی گفتم: علی آقا هرچی میگردیم خونه پیدا نمی کنیم! شونه هاشو انداخت بالا و گفت: هوم...هرچی خدا بخواد...
میری تو بنگاه...داره داد و فریاد میکنه پشت تلفن...بالاخره حرفاش تموم میشه...یکی اینجا سپرده گفته 4 تومن 300 تومن...میری خونه رو میبینی...بنده ی خدا پدرش تازه فوت کرده، چند روی نبوده... میگه من این قیمت رو سپرده بودم ولی الان قیمت این نیست...ولی چه کنم دوست ندارم از در خونه ردتون کنم...5نفرید، بچه کجایی؟ ... خوب الحمدلله...کارت چیه؟...آها...خوب باشه مبارکتون باشه...
وقتی میری خونه رو تحویل بگیری میبینی خودش با زن و بچه هایش آمده اند خانه را تمیز کرده اند و خانه آماده ی اسباب کشی است... دوتا کارگر میگیری اساس ها رو جابجا میکنند و تاظهر مستقر می شوید...
عجب پارک بزرگی دارد اینجا این پارک چرا ته ندارد... از رو نمی روی اینقدر می روی تا به انتهای پارک برسی، ولی همه خسته و کوفته اید، با اینکه رفت و برگشت تا انتهای پارک یک ساعت طول می کشد مهدی هم پا به پای شما می دود و می آید. مهدی خوب قدم هایش کوچکتر است و ما هم چون با سرعت زیاد حرکت می کنیم مهدی هم مجبور است همیشه بدود تا به ما برسد...علی هم حالا نبینید مردی شده و مشکلی ندارد، زمانی همین علی آقای ما هم باید می دوید تا همپای ما باشد... حتی کوه هم که می رویم اعتراضی نمی کنند و تمام سربالایی ها را هم به همین منوال راه می آیند، چون زیاد پیاده روی می کنند شکر خدا استقامت خوبی دارند.
پارک فضای سبز خوبی دارد، درخت های بزرگ با قدمت ده ها ساله و چمنی که به خوبی نگهداری می شود. جالب است که رفتن به داخل چمن برای اهالی آزاد است...وسط پارک به یک تپه بر میخوری که اصلا از بیرون دیده نمی شود... با بچه ها می روید بالای تپه چه چشم انداز خوبی دارد...حیف این دریاچه ی پارک را تمیز نمی کنند، با جاهای دیگر پارک همسان نیست...کنار مسجد در میانه ی پارک 5 شهید گمنام آرمیده اند... اینجا نیاز به فضاسازی بهتری دارد...با بچه ها می روید و فاتحه میدهید...چقدر همیشه احساس آرامش می کنم در کنار شهدا، بهشت زهرا هم که میرویم قطعه ی شهدا همیشه همینقدر آرام است...
این محله هم محله ی جالبی است...صبح ها فروشندگان دوره گرد به محل می آیند و با بلند گو شروع می کنند به داد زدن و تبلیغ کردن...سیب گلاب دارم، کیلو 250 تومان!...سیب زمینی را میخری کیلویی 280 تومان...گوجه ی مرغوب کیلویی 600 تومان! ای بابا عجب چیزهایی پیدا می شود اینجا!...نان خشکی هم می آید... فضای جالبی است...
همین نزدیکی یک بازار میوه و تره بار هم هست که تقریبا تمام کالاهای مورد مصرف را می شود آنجا پیدا کرد... کلا فضای جالبی است برای زندگی کردن...
63- دانش تو چقدر است؟
You Should Know A Lot to Know How Little You Know
62- پاسخی به نامه ای از یک دوست
اگرچه درشت گویی با دوستان شایسته نیست اما بر خلاف عادت دیرینه لازم دیدم پی نوشتی بر این نامه بنویسم.
اگر فرض بگیریم کسی که می نویسد قصد عمل هزل ندارد و اگر هم از قالب طنز برای نوشتن استفاده می کند روح نوشته اش هدفمند است، باید به این نکته توجه کنیم که آن صد ملت متمدن با دعا به درگاه خداوند به درجات مورد نظر از تمدن نرسیده اند و خداوند نخواسته است گروهی از ممالک توسعه یافته شوند و گروهی عقب بمانند.
این خواست خدا نیست،
خواست ماست!
هرچند راحت ترین راه برای فرار از مسوولیت انتساب تمام مشکلات به تقدیر و خواست خداوند یا سران مملکت و وکلا و وزرا است، اما دلیل اصلی عقب ماندن این ها نیست.
در واقع مهمترین دلیل عقب ماندگی، همین انتساب مسوولیت ها به متغیر های خارجی و فرار از مسوولیت، خصوصا از سوی نخبگان جامعه است.
ما عقب می مانیم چون نخبگان ما در مقایسه با نخبگان ممالک توسعه یافته زحمت کمتری می کشند.
بله نخبگان ما!
قویا اعتقاد دارم مشکل از ما تحصیل کردگان و باسواد های جامعه است که به اندازه ای که ساخت پایه های یک تمدن نیاز دارد زحمت موثر نمی کشیم.
مقایسه کنید کتاب خواندن و مقاله خواندن های یک دانشجوی کارشناسی و کارشناسی ارشد مارا با دانشجویان مشابه در دانشگاه های خارجی.
چه می دانیم از دانش! چقدر زحمت میکشیم!
لطیفه است این درس خواندن ها و کارهای ما!
پروژه انجام می دهیم جهت پاس کردن درس!
چند تا پروژه تا به امروز انجام داده ایم برای حل مشکلی از مملکت یا صنعت؟
این تقصیر دولت است؟
فرض که دولت هیچ حمایتی هم نکند و اصلا نفهمدچه باید بکند، ما چه کرده ایم؟
تقصیر دولت است که پروژه های ما با کپی برداری از یکدیگر جلو می رود؟
تقصیر دولت است که ما حال انجام کار نداریم؟
تقصیر دولت است که ما برای هر درسی به دنبال یک جزوه برای پاس کردن هستیم و هیچ وقت هم نمی فهمیم و نمی خواهیم بفهمیم که در این حوزه از دانش حرف چیست و مرز کدام است؟
خیر عزیزان، مشکل بی غیرتی ماست.
بله، بی غیرتی!
بی غیرت است کسی که ببیند مملکتش، میهنش، وطنش دچار این همه مشکل و معضل است و بتواند قدمی بردارد ولی به حل این مشکلات برنخیزد.آرامش شب و روز بر خود حرام نکند و فکر چاره نکند.
بی غیرت است کسی که بتواند چیزی یاد بگیرد که به کار حل مشکلی از مملکت بیاید و به یادگیری آن علم و فن بر نخیزد.
مردم این مملکت چه باید برای ما می کرده اند که نکرده اند.
خیر سرشان خرج تحصیل مجانی نخبگان را با زحمت شب و روز - در همان حد که توانسته اند - داده اند و نشسته اند به این امید که فردا روزی این جوانان وطن با سلاح دانش به جنگ این مصائب بروند و ریشه ی این مشکلات را بخشکانند و بشوند قاتق نانشان.
اما، ما نشستیم و گفتیم کسی حرف مارا نمی فهمد.
اگر دولت میفهمید...
اگر قدر مارا می دانستند...
اگر حمایت می کردند...
خوب اگر این همه بود که چه نیازی به ما بود؟
اگر این همه آدم فهیم در جامعه وجود داشتند که لابد ما هم در یکی از همان ممالک توسعه یافته زندگی می کردیم!
دوستان من، این مملکت فقط و فقط با زحمت بی پایان ما ساخته می شود.
ممالک توسعه یافته به این سطح از توسعه رسیده اند برای این که در زمانی نه چندان دور پدران آن ها زحمات بسیار کشیده اند و امروز هم نخبگان آن ها با تلاشی قابل تقدیر به دنبال یافتن مشکلات کشور و حل آن ها هستند.
شاید وقت آن رسیده باشد که ما هم به حل مسایل روز کشورمان برخیزیم و از ناملایمات نهراسیم.
هر مشکلی که دیدی وظیفه ی خود بدان که به حل آن بپردازی و ظلم بدعهدان و غرض غرض ورزان و جهل مسوولان و اطرافیان را به عنوان بخشی از مشکل بپذیر.
ایرانی آباد و پاینده، ارثی است که از ما به فرزندان میهن خواهد رسید.
کلام را ختم می کنم به فرمایش استاد بزرگوار که می فرمایند:
اگر در جهت حل مساله به سدی برخورد کردید، خود آن سد را هم به شرایط مساله اضافه کنید و مساله را دوباره حل کنید.
۶۱- انتظار
علی کوچک چه بی ریا با تو سخن می گوید...
و دانه دانه مروارید بی بدیل چه خالصانه به تو تقدیم می دارد...
مادر چقدر سخت، و چه آرام می سوزد...
و احساس چه مشتاقانه بال می گشاید...
امشب به کدام کرانه آشیان داری...
کاش می دانستم اینک که را میهمانی...
و کاش در آشیان کوچک ما لقمه ای چنان پاک بود که با آن تو را پذیرایی کنم...
چقدر سال است که رزقی چنان خواسته ام...
و چه سخت است گشودن سفره ای چنان پاک که بتواند پذیرای تو باشد...
مرنج اگر دعوتت را بر این سفره نیارستم...
چقدر سخت است ملاقات با تو...
علی کوچک چقدر دلش برای تو تنگ است...
خوشا به حالش که نگران دیدار تو نیست...
پاک و بی آلایش، آرام با تو راز می گوید...
و من همچنان در اندیشه، مشتاق و نگران...
شاید سحرگاه فردا، خورشید به همراهی تو طلوع کند...
۶۰- از میان نامه ها
پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."
۵۹- جایی برای ایستادن
و تو ای یگانه مهربان من، چقدر برای تو دلتنگم،
تو ای نزدیکترین، چقدر از تو دورم،
ای آنکه شکوفه های امید در آرزوی تو می شکفند،
ای آنکه بنده ی دل شکسته، در آغوش لطف بی انتهای تو آرام می گیرد،
ای آنکه روح خسته دلان در آرزوی سحرگاه وصال تو بال پرواز می گیرد،
ای دست گیر افتادگان، و ای پناه بی پناهان،
امید را ازتو یافته ام،
روح خسته ام را تو درمانی،
دل شکسته ام را تو آرامی،
دورم، به قرب وصالت میهمانم کن،
ابر تیره آسمان دلم را گرفته است، باغ دل را شکوفه باران کن،
دل خسته از زخم های فراوان شکسته است، آرامم باش،
مپسند شاهین پرشکسته به خاک افتد، بال پروازم ده،
هرگز نخواهم افتاد، دستم گرفته ای،
بی پناه نخواهم شد، پناه من تویی،
ایستاده ام، بر شاخسار امید، بر درختی که رو به سوی تو دارد.
