عهد من با خدا

گاهی اوقات شرایطی پیش می آید که فکر می کنی هزار سال از چیزی که در اطرافت اتفاق می افتد عقبی. روزهای اول دوره ی راهنمایی برای من با چنین احساسی همراه بود. برایم عجیب بود که هم کلاسی های من در مورد چیزهایی حرف می زدند که من هیچ چیزی در موردشان نمی فهمیدم. وقتی هم که می گفتم من معنی حرفتان را نمی دانم یکدفعه با هم می زدند زیر خنده.

من آدم کتاب خوانی بودم، اطلاعات عمومی زیادی هم داشتم. از وقتی که بعد از امتحانات سال دوم دبستان در تابستان، به جای کلاس دوم سر کلاس سوم دبستان نشسته بودم، تجربه ی هم کلاس بودن با بچه های بزرگ تر از خودم را پیدا کرده بودم. یاد گرفته بودم فاصله ام با بچه های بزرگ تر را با کتاب خواندن پر کنم. تا وقتی در دبستان بودم فاصله ای با بچه های هم کلاسی حس نمی کردم. در امتحانات کلاسی همیشه یکی از رتبه های اول تا سوم را داشتم و در مسابقات درسی، هنری، و قرآنی در سطح مدرسه و شهر همیشه یک رقیب جدی بودم. سال چهارم دبستان که رقابت سختی با کلاس چهار (ب) داشتیم و برای همه ی بچه ها مهم بود که نفر اول مسابقات علمی مدرسه از چه کلاسی باشد، بعد از اینکه اعلام شد نفر اول مسابقات مدرسه شده ام، بچه های کلاس آنقدر شادی می کردند که انگار خودشان رتبه اول شده اند. در ورزش و حتی مسایل جمعی هم کم نمی آوردم. تیم خودم را تشکیل داده بودم و با کسانی که می خواستند قلدر بازی در بیاورند همیشه به صورت یک تیم مقابله می کردیم. در نهایت هم یک روز با تیم حریف توافق کردیم که دست از دعوا برداریم و اعلام صلح کردیم.

این ها را خیلی خلاصه از دوران دبستان گفتم تا نشان بدهم در دوران دبستان حس تفاوتی با بچه های هم کلاسی که یک سال از آنها کوچکتر بودم، نداشتم. اما ورود به راهنمایی برای من مثل یک شوک بود. رفتار بچه ها را نمی توانستم درک کنم. فحش هایی می دادند که من معنی آنها را نمی فهمیدم. با هم که حرف می زدند انگار به یک زبان دیگری بود. بعضی ها در دبستان هم با من هم کلاسی بودند ولی آنها به نظر مشکلی نداشتند و یکی از اعضای همان کلاسی بودند که من نمی توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم.

بعد از مدتی راه حلی به نظرم رسید. از یکی از بچه ها که رابطه ی بهتری با من داشت خواستم که حرف های بچه ها را برای من ترجمه کند. تا دو ماه این کار ترجمه را برای من انجام می داد تا به مرور توانستم حرف های بچه ها را بفهمم.

اما فهمیدن حرف های بچه ها برایم خوشایند نبود. به نظرم یک جای کار اشکال داشت. بچه ها حرف هایی به هم می زدند که از لحاظ اخلاقی درست نبود. با چیزهایی که من خوانده بودم و با رفتاری که در خانواده ام دیده بودم جور در نمی آمد. بچه های هم کلاسی که یک سال از من بزرگ تر بودند، دوران بلوغ را خیلی نصفه و نیمه شروع کرده بودند. تنها چیزی هم که یاد گرفته بودند این بود که به هم حرف های رکیک بزنند و در خیابان مزاحم دخترهای مدارس اطراف شوند.

بعد از مدتی احساس کردم بر سر یک دو راهی قرار دارم. یا باید تلاش برای اینکه عضوی از کلاس باشم را خاتمه می دادم و یا باید نکات اخلاقی که یاد گرفته بودم را زیر پا می گذاشتم. یک بار در بازگشت از مدرسه در یک مینی بوس بودیم که چند نفر از بچه ها دو دختر خانم که در صندلی جلویی بودند را متلک باران کردند. هرچه فکر کردم نتوانستم دلیلی برای اذیت کردن آن دخترها پیدا کنم و با هم کلاسی هایم داد و بیداد راه انداختم و دعوا کردم که تا وقتی با من همراه هستند حق ندارند مزاحم کسی بشوند.

آن روز که به خانه رفتم حال خوشی نداشتم. معلوم بود که بچه ها دست از رفتارشان بر نمی داشتند، اما من باید چه کار می کردم. به آن دخترها در مینی بوس فکر کردم و بعد ناگهان فکری به سراغم آمد که من را به شدت ترساند.

با خودم فکر کردم که من روزی در آینده ازدواج خواهم کرد. بعد فکر کردم که کسی که قرار است با او ازدواج کنم را نمی شناسم. و بعد با خودم فکر کردم که همسر من یکی از همین دخترهایی خواهد بود که روزی در همین شهر یا جای دیگری در همین کشور به همین مدارس خواهد رفت و بعد در خیابان ها پسرهایی پیدا خواهند شد که او را اذیت کنند.

این فکر مثل خوره به جانم افتاده بود. حسابی غیرتی شده بودم و از وضع همسر آینده ام نگران شده بودم. به دنبال راهی می گشتم که او را از دست مزاحمت ها نجات دهم. چندین روز با این فکر درگیر بودم تا یک روز سر کلاس علوم فکری به ذهنم رسید.

آقای معلم از قانونی صحبت کرد که در این دنیا وجود دارد. گفت به هر جسمی هر نیرویی که وارد کنی، آن جسم هم معادل همان نیرو را در جهت مخالف و با اندازه مساوی با نیرویی که تو وارد کرده ای به تو وارد می کند. بعد هم مثال زد که این مثل همان قانون است که می گوید از هر دستی که بدهی با همان دست پس می گیری.

مسیر حل مساله ام را یافته بودم. در یک قدمی جواب بودم اما هنوز نمی توانستم راهکار درستی پیدا کنم. مدام در فکر بودم تا اینکه در راه بازگشت از مدرسه در مینی بوس فکری به ذهنم رسید. با خودم فکر کردم که درست است که من نمی دانم همسر آینده ام کیست، اما خدا می داند. بعد فکر کردم، که خدا می تواند جلوی اذیت و آزار آن دختری را که روزی همسرم خواهد شد را بگیرد. فقط کافی بود دلیلی برای این کار وجود داشته باشد. و من آن دلیل را پیدا کردم.

گفتم خدایا می خواهم با تو عهدی ببندم. شنیده ام که تو وقتی با کسی عهدی می بندی به عهدت وفا می کنی. من امروز با تو عهد می بندم که این دخترانی که در این خیابان ها رفت و آمد می کنند، از دست و زبان من در امان باشند. من نه خودم مزاحم انها می شوم و نه می گذارم که دوستانم مزاحمتی برای آنها ایجاد کنند. تو هم خدایا عهدت با من این باشد که دختری که همسر من خواهد بود را از مزاحمت دیگران در امان نگاه داری.

عهدی که آن روز با خدا بستم آرامشی به من داد که تا سال ها همراه من ماند. تا سالیان درازی این عهد را حفظ کردم و به آن عمل کردم. به خدا هم اعتماد داشتم و می دانستم که مراقب همسر من هست. سال ها بعد که با همسرم ملاقات کردم و با هم ازدواج کردیم، متوجه شدم که در تمام این سال ها، خدا هم عهدی که من با او بسته بودم را پذیرفته بوده و مراقب همسرم بوده است.

 

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥


تک بیت

ز سوداگری ها گرش مانده است

ز اسباب حجره درش مانده است

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
تگ ها :


68- یک حرف

همای گو مفکن سایه شرف هرگز، در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد.

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸
تگ ها : شعر


67- چشم انتظار

دوریت جانان من آتش به جان خسته ی من می زند،
در غیابت آه و اندوه و غم و افسوس هر شب از دلم سر می زند،

در فراغت، روح من، جانان من، من صبرکردم تا توانستم ولی،
طاقتم دیگر ز کف رفته است، کاسه ی صبرم دگر لبریز لبریز است،

دیده روشن کن بیا این خانه بی تو سرد و دلگیر است، تاریک است،
نور چشمانم، بدون تو برایم روز و شب هر دو به یک اندازه تاریک است،

چشم امیدم به این در ماند آخر، کی تو می آیی ز در،
کشته ات از دست خواهد شد بیا ای روح جان افزا به بر،

جان شیرینم به بالینم بیا تا لحظه ای، غم ز دل بیرون کنم،
جای آن لبخند شیرینی ز لبهایت به دل مهمان کنم.

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها : شعر ، انتظار


66- آیا زمان آن فرا نرسیده است ...

الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله و ما نزل من الحق...

آیا زمان آن فرا نرسیده است، که کسانی که ایمان آورده اند قلب هایشان در برابر یاد خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد...

ولا یکونوا کالذین اوتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الامد فقست قلوبهم و کثیر منهم فاسقون

و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانی داده شد، سپس زمانی طولانی برآنها گذشت و قلبهایشان قساوت پیدا کرد و بسیاری از آنها گناهکارند.

قرآن کریم، سوره‌ی حدید، آیه‌ی 16

-----------------------------------------------------------------

پی نوشت:
این سوال همیشه هست که چرا ما برای خداوند حرمت قایل نیستیم و کمترین ارزش و احترامی که برای اطرافیانمان قایل هستیم را برای خداوند قایل نمی شویم. اگر دوست بودن با خداوند را مانند دوستی بایک بزرگتر و در عین حفظ احترام بدانیم شاید کمتر حرمت او را نزد خودمان بشکنیم. آنوقت شاید وقت نماز که می خواهیم با او صحبت کنیم لباس مناسب بپوشیم و با ظاهری آراسته به سخن با خداوند بپردازیم و به وقت صحبت با او کمتر هواسمان به جاهای دیگر باشد. همانطور که هنگام صحبت با یک بزرگتر هواسمان را جمع می کنیم. یا ممکن است کمتر در حضور او به خودمان جرات دهیم کارهایی را که برما حرام کرده انجام دهیم و شاید روزی برسد که ترس از خشم خداوند برایمان معنا پیدا کند. شاید همین امروز زمان آن فرا رسیده باشد...

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢


65- قصه‌ی شب

حدود دو سال است که برای بچه‌ها به صورت سریالی قصه‌ی شب می‌گویم.

اوایل فقط برای خودم و علی جالب بود و مهدی که کوچک‌تر بود کمتر توجه نشان می‌داد. فضای قصه در ابتدا، یک جنگل دورافتاده بود. "سال‌ها پیش، در سرزمین‌های دور، جنگلی بود که در آن شیر بزرگی سلطان جنگل بود". سلطان جنگل دو پسر داشت که خیلی باهوش و بازیگوش بودند و تصمیم گرفت برای تربیت این دو پسر چند معلم انتخاب کند.

حدس بزنید معلم‌ها چه کسانی بودند:

هدهد دانا، خرگوش باهوش، و عمولاک‌پشت.

هر روز یکی از این معلم‌ها به قصر سلطان می‌آمد تا به فرزندان سلطان درس بدهد. و البته درس‌های هر روز این معلم‌ها را من باید هرشب برای بچه‌ها تعریف می‌کردم. بچه‌ها نوبت‌ها را به خوبی به ذهن می‌سپردند و هر شب می‌دانستند نوبت کدام معلم است که باید درس بدهد. من هم باید متناسب با شخصیت هر معلم داستانی از درس‌های آن معلم برای بچه‌ها تعریف می‌کردم و هر چیزی که می‌خواستم بچه‌ها یاد بگیرند در قالب این درس‌ها به بچه‌ها یاد می‌دادم. و البته بعضی شب‌ها هم قصه‌هایی در حواشی اتفاقاتی که در جنگل برای حیوانات می‌افتاد تعریف می‌کردم. حتی یک روز برای عمو لاک‌پشت حادثه‌‌ای اتفاق افتاد که پایش ضربه دید و تا چند روز نمی توانست به بچه‌ها درس بدهد که این تا مدت‌ها به یاد مهدی مانده بود و تکرار می‌کرد که "عمو لاک پشت افتاد، پاش به سنگ خورد، زخمی شد".

یا زمانی که عمولاک‌پشت تقاضا کرد بچه‌های خودش هم سر کلاس حاضر شوند، مقاومتی که سلطان جنگل برای حضور بچه‌های حیوانات دیگر در کلاس درس داشت و صحبت‌هایی که انجام شد و مسیر پیشرفت داستان برای خودم خیلی جالب بود.

بعد از مدتی فضای داستان جالب‌تر شد. معلوم شد در همسایگی جنگل روستای دور افتاده ایست که درآن پیرزن پیری با نوه‌اش زندگی می‌کند. "یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یک پیرزن نشسته بود، پیرزن با نوه اش در روستایی در نزدیکی جنگل زندگی می‌کرد، نوه ی پیرزن یک گاو زیبا داشت ...".

بعد‌ها زمانی که قصه‌ی حضرت موسی را برای بچه‌ها تعریف می‌کردم قصه فضای عجیبی پیدا کرد. در حالی که هدهد دانا برای بچه‌ها داستان زندگی حضرت موسی را تعریف می کرد، افراد این سرزمین وارد قصه شدند و در داخل همان قصه ایفای نقش کردند. گاو نوه‌ی پیرزن شد همان گاوی که به بهای گزافی به بنی اسراییل فروخته شد و ثروت زیادی نصیب نوه‌ی پیرزن شد.

شب‌هایی که با علی پول‌های نوه‌ی پیرزن را خرج می کردیم خیلی شب‌های به یادماندنی‌ای بود. نوه‌ی پیرزن شده بود شخصیت رویاهای علی. با پول‌های نوه‌ی پیرزن و با کمک علی و اهالی روستا،یک مدرسه، یک درمانگاه، و یک حمام ساختیم. و فکرش را بکنید زمانی که نوه‌ی پیرزن باید به دنبال معلم برای مدرسه‌اش می‌گشت و به دنبال پزشک برای درمانگاه. شب جالبی بود وقتی که نوه‌ی پیرزن در جستجوی معلم راه جنگل را پیش گرفت تا به شهر دوردست آن سوی جنگل برود. و البته برخورد او با حیوانات جنگل و به اسارت برده شدن به دربار سلطان جنگل. وقتی بچه ها فهمیدند بین سلطان جنگل و نوه‌ی پیرزن چه صحبت‌هایی شده و قرار است معلمین حیوانات برای مردم روستا درس بدهند و مدرسه ای که در روستا ساخته شده به طور مشترک برای انسان‌ها و حیوانات استفاده شود حال جالبی داشتند. فکرش را بکنید، پزشکان جنگل – همان آقا و خانم بزی – هر روز به روستا می رفتند و طبابت می‌کردند، به این شرط که درمانگاه هم به طور مشترک بین انسان‌ها و حیوانات استفاده شود.

روز اولی که حیوانات به روستا رفتند فضای جالبی بود. ارتباط حیوانات و انسان ها، و نشستن بچه‍‌های اهالی روستا و حیوانات جنگل پشت میزهای مدرسه. فکرش را بکنید، روز اول به فکرشان نرسیده بود عمولاک‌پشت چگونه باید این همه راه را از جنگل تا روستا راه برود و وقتی رسید که مدرسه تعطیل شده بود. مشکل عمولاک پشت هم با کمک علی حل شد. یک آبراه از برکه ای که در نزدیکی منزل عمو لاک پشت بود، تا مدرسه ساختند تا عمو لاک پشت بتواند در آن به راحتی شنا کند و خود را به مدرسه برساند.

شب‌ها که برای بچه‌ها قصه می‌گویم حال جالبی دارم. و قتی شروع می‌کنم، خودم هم نمی‌دانم که چه اتفاقاتی روی خواهد داد. خودم هم با بچه‌ها وارد فضای قصه می‌شوم و فضای قصه را تماشا می‌کنم. اتفاقاتی که در قصه می‌افتد برای خودم هم جالب است. درس‌های معلم‌ها هم خیلی برایم جالب است. گاهی چیزهایی از شخصیت‌های قصه یاد می‌گیرم، که قبل از آن بلد نبوده‌ام! این قسمتش خیلی برای خودم جالب است و گاهی شدیدا هیجان آور.

اتفاقات داستان هم مسیر یکنواختی ندارد. مثلا چند وقت پیش که سلطان آن سرزمین برای شکار و گشت و گزار به آن حوالی آمده بود، یا وقتی که نوه‌ی پیرزن که حالا کدخدای روستا شده بود در جستجوی پیرمرد دانایی که هدهد معرفی کرده بود به سفر رفت تا او را به سرزمین خودشان دعوت کند، و زمانی که بچه‌ها انتظار داشتند کدخدا ازدواج کند و من باید برایش مراسم خواستگاری و عروسی راه می‌انداختم، اتفاقات جالبی افتاد که برای همه جالب بود. این چند ماه اخیر مهدی هم توجه خوبی به قصه‌ها می‌کند. دایما قصه را قطع می کند و از خودش ادامه‌ای برای قصه می‌گوید. وقتی فاطمه به دنیا آمد و بچه‌ها خواهردار شدند تا مدت‌ها اصرار شدید داشتند که باید سلطان جنگل صاحب یک فرزند دختر شود. این دختر سلطان جنگل ولی وقتی به دنیا آمد عجیب شیرکوچولوی بازیگوشی بود. نمی‌دانید چه بلاهایی به سر این دو برادر آورد. زمانی که در کیف برادر بزرگش قایم شد تا به مدرسه برود، و وقتی که اتفاقاتی که در مدرسه برای او افتاد تعریف می‌کردم، بچه ها داشتند از خنده روده بر می شدند. آن شب چقدر خندیدیم به شیطنت‌های این شیرکوچولو.

چند شب پیش وقتی بچه‌ها از مدرسه برمی‌گشتند در راه به یک پروانه‌ی زیبا برخوردند. بعد از ظهر با اجازه از پدرشان به همراه پروانه به کوهپایه رفتند که محل زندگی پروانه بود. فضای آنچا آنقدر زیبا بود و با گشت و گذار در میان گلزارها و نگاه کردن به زیبایی‌های طبیعت، آنقدر به بچه‌ها خوش گذشت که علی از فرط شادی نمی‌توانست خودش را کنترل کند و من تا چند روز از به یاد آوردن آن فضا به شدت شاد می‌شدم.

قصه‌های شب در خانه‌ی کوچک ما همچنان ادامه دارد و ما همچنان با حیوانات جنگل و اهالی روستا زندگی شاد و دور از هیاهوی شهری را تجربه می کنیم ....

قصه گفتن برای بچه‌ها چقدر شادی آور و هیجان انگیز است ....

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
تگ ها : زندگی ، کودک ، رویا ، قصه


64- اجاره نشینی...

بالاخره بعد از یک سال خوابگاه نشینی وقت ما هم سرآمد و شروع کردیم به گشتن به دنبال خانه...

اوایل امیدوار بودیم که بتوانیم اطراف دانشگاه یا اکباتان خانه اجاره کنیم. بعد فهمیدیم که ای بابا زهی خیال باطل... از این خبرها نیست. اجاره ی یک خانه ی 70 متری حوالی دانشگاه شریف حدود 750 هزار تومان در ماه است. حوالی اکباتان هم حدود 600 هزار تومان.

بعد به سرمان زد که برویم یک کم عقب تر و مثلا حوالی تهرانسر، یا شهرک المپیک، یا شهرک راه آهن... نه پدر جان با این پول ها نمی تونی اینجاها خونه پیدا کنی... آقا من شرمندم ولی تقصیر ما نیست به خدا امسال همه تو این رنج برای اجاره به ما سپردن...

بعد میگی خوب حالا فرضا اینجا نشد میریم شهرک اندیشه... ای بابا این شهرک اندیشه چرا! اجاره ی یک ملک 50 متری 240 هزار تومان! همه هم اینجا رهن کامل میخوان کلا تو کار اجاره نیستند... چند نفرید؟ چی! 5 نفر! نه بابا به زن و شوهر میخواد بده ... حالا می خوای ما تو قولنامه بنویسیم 3 نفر بعد هم خودت یک کاری بکن دیگه، صاحبخانه تو تهران زندگی میکنه از کجا میخواد بفهمه...

خواهر گرامی پیغام می دهند که آبجی جان یک سری به یافت آباد هم بزن اونجاها وضع بهتره...

آره حوالی 450 هزار تومان باید بتونی پیدا کنی این اطراف، ما اجاره نداریم ولی بگردی پیدا میکنی... چی! نه بابا از این خبرها نیست، دنبالش نگرد، اون قیمت ها مال پارسال بود، الان کمتر از 650 هزار تومان نمی تونی پیدا کنی... اگه بخوای یک 50 متری دارم 450 هزارتومان...

از رو نمیری... همچنان می گردی...مثل همه جا تمام بنگاه ها رو دونه به دونه...تهرانسر رو با علی میگشتیم، خیلی پیاده رفته بودیم و خیلی جاها رو گشته بودیم، به علی گفتم: علی آقا هرچی میگردیم خونه پیدا نمی کنیم! شونه هاشو انداخت بالا و گفت: هوم...هرچی خدا بخواد...

میری تو بنگاه...داره داد و فریاد میکنه پشت تلفن...بالاخره حرفاش تموم میشه...یکی اینجا سپرده گفته 4 تومن 300 تومن...میری خونه رو میبینی...بنده ی خدا پدرش تازه فوت کرده، چند روی نبوده... میگه من این قیمت رو سپرده بودم ولی الان قیمت این نیست...ولی چه کنم دوست ندارم از در خونه ردتون کنم...5نفرید، بچه کجایی؟ ... خوب الحمدلله...کارت چیه؟...آها...خوب باشه مبارکتون باشه...

وقتی میری خونه رو تحویل بگیری میبینی خودش با زن و بچه هایش آمده اند خانه را تمیز کرده اند و خانه آماده ی اسباب کشی است... دوتا کارگر میگیری اساس ها رو جابجا میکنند و تاظهر مستقر می شوید...

عجب پارک بزرگی دارد اینجا این پارک چرا ته ندارد... از رو نمی روی اینقدر می روی تا به انتهای پارک برسی، ولی همه خسته و کوفته اید، با اینکه رفت و برگشت تا انتهای پارک یک ساعت طول می کشد مهدی هم پا به پای شما می دود و می آید. مهدی خوب قدم هایش کوچکتر است و ما هم چون با سرعت زیاد حرکت می کنیم مهدی هم مجبور است همیشه بدود تا به ما برسد...علی هم حالا نبینید مردی شده و مشکلی ندارد، زمانی همین علی آقای ما هم باید می دوید تا همپای ما باشد... حتی کوه هم که می رویم اعتراضی نمی کنند و تمام سربالایی ها را هم به همین منوال راه می آیند، چون زیاد پیاده روی می کنند شکر خدا استقامت خوبی دارند.

پارک فضای سبز خوبی دارد، درخت های بزرگ با قدمت ده ها ساله و چمنی که به خوبی نگهداری می شود. جالب است که رفتن به داخل چمن برای اهالی آزاد است...وسط پارک به یک تپه بر میخوری که اصلا از بیرون دیده نمی شود... با بچه ها می روید بالای تپه چه چشم انداز خوبی دارد...حیف این دریاچه ی پارک را تمیز نمی کنند، با جاهای دیگر پارک همسان نیست...کنار مسجد در میانه ی پارک 5 شهید گمنام آرمیده اند... اینجا نیاز به فضاسازی بهتری دارد...با بچه ها می روید و فاتحه میدهید...چقدر همیشه احساس آرامش می کنم در کنار شهدا، بهشت زهرا هم که میرویم قطعه ی شهدا همیشه همینقدر آرام است...

این محله هم محله ی جالبی است...صبح ها فروشندگان دوره گرد به محل می آیند و با بلند گو شروع می کنند به داد زدن و تبلیغ کردن...سیب گلاب دارم، کیلو 250 تومان!...سیب زمینی را میخری کیلویی 280 تومان...گوجه ی مرغوب کیلویی 600 تومان! ای بابا عجب چیزهایی پیدا می شود اینجا!...نان خشکی هم می آید... فضای جالبی است...

همین نزدیکی یک بازار میوه و تره بار هم هست که تقریبا تمام کالاهای مورد مصرف را می شود آنجا پیدا کرد... کلا فضای جالبی است برای زندگی کردن...

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧


63- دانش تو چقدر است؟

 

You Should Know A Lot to Know How Little You Know

 

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
تگ ها :


62- پاسخی به نامه ای از یک دوست

اگرچه درشت گویی با دوستان شایسته نیست اما بر خلاف عادت دیرینه لازم دیدم پی نوشتی بر این نامه بنویسم.

اگر فرض بگیریم کسی که می نویسد قصد عمل هزل ندارد و اگر هم از قالب طنز برای نوشتن استفاده می کند روح نوشته اش هدفمند است، باید به این نکته توجه کنیم که آن صد ملت متمدن با دعا به درگاه خداوند به درجات مورد نظر از تمدن نرسیده اند و خداوند نخواسته است گروهی از ممالک توسعه یافته شوند و گروهی عقب بمانند.

این خواست خدا نیست،
خواست ماست!

هرچند راحت ترین راه برای فرار از مسوولیت انتساب تمام مشکلات به تقدیر و خواست خداوند یا سران مملکت و وکلا و وزرا است، اما دلیل اصلی عقب ماندن این ها نیست.

در واقع مهمترین دلیل عقب ماندگی، همین انتساب مسوولیت ها به متغیر های خارجی و فرار از مسوولیت، خصوصا از سوی نخبگان جامعه است.

ما عقب می مانیم چون نخبگان ما در مقایسه با نخبگان ممالک توسعه یافته زحمت کمتری می کشند.

بله نخبگان ما!
قویا اعتقاد دارم مشکل از ما تحصیل کردگان و باسواد های جامعه است که به اندازه ای که ساخت پایه های یک تمدن نیاز دارد زحمت موثر نمی کشیم.
 
مقایسه کنید کتاب خواندن و مقاله خواندن های یک دانشجوی کارشناسی و کارشناسی ارشد مارا با دانشجویان مشابه در دانشگاه های  خارجی.
چه می دانیم از دانش! چقدر زحمت  می‌کشیم!
لطیفه است این درس خواندن ها و کارهای ما!
پروژه انجام می دهیم جهت پاس کردن درس!

چند تا پروژه تا به امروز انجام داده ایم برای حل مشکلی از مملکت یا صنعت؟
این تقصیر دولت است؟

فرض که دولت هیچ حمایتی هم نکند و اصلا نفهمدچه باید بکند، ما چه کرده ایم؟
تقصیر دولت است که پروژه های ما با کپی برداری از یکدیگر جلو می رود؟
 
تقصیر دولت است که ما حال انجام کار نداریم؟
تقصیر دولت است که ما برای هر درسی به دنبال یک جزوه برای پاس کردن هستیم و هیچ وقت هم نمی فهمیم و نمی خواهیم بفهمیم که در این حوزه از دانش حرف چیست و مرز کدام است؟

خیر عزیزان، مشکل بی غیرتی ماست.
بله، بی غیرتی!
بی غیرت است کسی که ببیند مملکتش، میهنش، وطنش دچار این همه مشکل و معضل است و بتواند قدمی بردارد ولی به حل این مشکلات برنخیزد.آرامش شب و روز بر خود حرام نکند و فکر چاره نکند.
بی غیرت است کسی که بتواند چیزی یاد بگیرد که به کار حل مشکلی از مملکت بیاید و به یادگیری آن علم و فن بر نخیزد.

مردم این مملکت چه باید برای ما می کرده اند که نکرده اند.
خیر سرشان خرج تحصیل مجانی نخبگان را با زحمت شب و روز - در همان حد که توانسته اند - داده اند و نشسته اند به این امید که فردا روزی این جوانان وطن با سلاح دانش به جنگ این مصائب بروند و ریشه ی این مشکلات را بخشکانند و بشوند قاتق نانشان.

اما،  ما نشستیم و گفتیم کسی حرف مارا نمی فهمد.
اگر دولت میفهمید...
اگر قدر مارا می دانستند...
اگر حمایت می کردند...

خوب اگر این همه بود که چه نیازی به ما بود؟ 
اگر این همه آدم فهیم در جامعه وجود داشتند که لابد ما هم در یکی از همان ممالک توسعه یافته زندگی می کردیم!

دوستان من، این مملکت فقط و فقط با زحمت بی پایان ما ساخته می شود.
ممالک توسعه یافته به این سطح از توسعه رسیده اند برای این که در زمانی نه چندان دور پدران آن ها زحمات بسیار کشیده اند و امروز هم نخبگان آن ها با تلاشی قابل تقدیر به دنبال یافتن مشکلات کشور و حل آن ها هستند.

شاید وقت آن رسیده باشد که ما هم به حل مسایل روز کشورمان برخیزیم و از ناملایمات نهراسیم.
هر مشکلی که دیدی وظیفه ی خود بدان که به حل آن بپردازی و ظلم بدعهدان و غرض غرض ورزان و جهل مسوولان و اطرافیان را به عنوان بخشی از مشکل بپذیر.

ایرانی آباد و پاینده، ارثی است که از ما به فرزندان میهن خواهد رسید.

کلام را ختم می کنم به فرمایش استاد بزرگوار که می فرمایند:
اگر در جهت حل مساله به سدی برخورد کردید، خود آن سد را هم به شرایط مساله اضافه کنید و مساله را دوباره حل کنید.

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٥


۶۱- انتظار

علی کوچک چه بی ریا با تو سخن می گوید...
و دانه دانه مروارید بی بدیل چه خالصانه به تو تقدیم می دارد...
 مادر چقدر سخت، و چه آرام می سوزد...
و احساس چه مشتاقانه بال می گشاید...

 امشب به کدام کرانه آشیان داری...
کاش می دانستم اینک که را میهمانی...
و کاش در آشیان کوچک ما لقمه ای چنان پاک بود که با آن تو را پذیرایی کنم...

 چقدر سال است که رزقی چنان خواسته ام...
و چه سخت است گشودن سفره ای چنان پاک که بتواند پذیرای تو باشد...
مرنج اگر دعوتت را بر این سفره نیارستم...
چقدر سخت است ملاقات با تو...

علی کوچک چقدر دلش برای تو تنگ است...
خوشا به حالش که نگران دیدار تو نیست...
پاک و بی آلایش، آرام با تو راز می گوید...
و من همچنان در اندیشه، مشتاق و نگران...
شاید سحرگاه فردا، خورشید به همراهی تو طلوع کند...

  
نویسنده : محمدعلی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
تگ ها : شعر ، انتظار